من و مجنون
|
||
سلام
حدود يکسال کمتره که ديگه اينجا نيومدم.
نمی دونم هنوز کسی اينجا مياد يا نه.
اگه خدا بخواد باز می خوام بنويسم!
خيلی منظم که نمی تونم ولی دعا کنيد اينبار ديگه بمونم!
سلام
با عرض تسليت بمناسبت شهادت مادر سادات٬ صديقه طاهره٬ حضرت زهرا سلام الله عليها
بعد از يه تاخير طولانی و با شرمندگی از دوستانی که هميشه به من لطف داشتن.
جدای از اينکه وقتم خيلی کم بوده توی اين مدت و راستی راستی وقت نکردم اينجا بيام٬ دل و دماغ درست حسابيم نداشتم. بعد از اينم اينکه مرتب بتونم بيام يا نه٬ برا خودم مشخص نيست.
اين دو سه ماهی که نبودم٬ برام خيلی مهم بود.
شايد يکی از مهمترين دوران زندگيم.
اينکه اسم اين مطلب رو گذاشتم کربلا٬ واسه اين مطلبيه که می خوام بهتون بگم.
کسی نيست نشنيده باشه کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا
معتقدم هرکسی واسه خودش يه کربلا داره٬
يه ميدون مبارزه٬
هر کی هرچقدر بزرگه٬ لابد ميدون مبارزشم بزرگتره!
منم ميدون مبارزه دارم٬
الحمدلله٬
فکرم می کنم که خوب مبارزه می کنم٬
اگه خوب مبارزه کني٬ ميدون مبارزتو بزرگتر می کنن برات٬
مسئوليت سنگيتر بهت ميدن٬
اينکه خيلی نمی تونم بيام واسه همينه که کربلام اينجا نيست.
تو جنگم توی کربلای خودم٬
يه کسائی انگار خودی (ولی بيگانه)٬ داشتن يه کارائی می کردن که اگه به موقع بيدار نشده بودم٬ گرون تموم می شد.
خيلی ملاکها داشتم تو زندگيم واسه اينکه بفهمم طرف حسابم خوبه يا نه!
اين حدیث رو شنيدين که همه تو آخر الزمون راه رو گم می کنن٬ مگر عده ای کم!
بچه که بودم هر کی رو ميديدم ريش داره٬ می گفتم اين آدم خوبيه!!
يکم بزرگتر که شدم فهميدم نيست!
گفتم لابد هر کی که مسجد ميره٬ نماز جماعت می خونه٬ ديگه حتما آدم خوبيه!
ديدم اينم نبود!
گفتم هرکی مسجد بره٬ نماز جماعت بخونه٬ به مردمم خوبی کنه....!
ديدم اين نبود!
بزرگتر شدم افتادم تو وادی هيئت و امام حسين عليه السلام.
گفتم ديگه اينجا رد خور نداره٬ همه اينجا خوبن!
گذشت و باز فهميدم اينم همش نيست!
دو سه سال بود٬ می گفتم هر کی همه اينا رو داره و امام زمانم ميشناسه و واسش کار می کنه٬ اين ديگه حق مطلقه!
تازه فهميدم نه! اينم کامل نيست! نمی تونم اطمينان کنم!
يکی پيدا شد٬ حرفای دلم رو بهم می گفت!
می فهميد چی دارم فکر می کنم!
يکی رو ديدم تو مجلسش مريض شفا می گرفت!
خيلی رفتم جلو٬ ديدم حق نيستن!
حق چيه!
حق رو که فهميدم٬ ديدم چقدر حق تنهاست!
ديدم می دونستم همه اينا رو٬ می دونستم حق رو٬ ولی چه بی بصيرت!
به حق نبودن٬ يعنی با امام زمان نبودن! ميگفتن که هستن ولی نبودن!
می دونی بصيرت يعنی چی!
می دونی!!
می دونی ۱۴ معصوم يعنی ۱۴ تا نور!
می دونی وقتی عاشورا می خونی٬ چهرت نور حسينی می گيره يعنی چی!
با تيشه افتاده بودن به جون کربلام!
خودم و رفيقام!
امام زمان لطف نکرده بود٬ هيچی ازمون باقی نمی موند!
يک جمله آخر حرفمه!
خيلی خوشگل حرف می زنن! خوشگل ادا در ميارن! حرف دلت رو می خونن٬ بهت ميگن چی تو دلت ميگذره! اما حق نيستن٬
تهش گمراهيه! سياهيه!
مواظب کربلاهاتون باشيد!
اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!
اینجا طلائیه ست!
سرزمین مردان بدر و خیبر!
سرزمین حاج همت!
میگه وقتی باد میاد، علامت خوبیه...
یکم اونطرفتر از این سیم خاردارا، یه عده شهید دارن زندگی می کنن!
باد که میاد بوی اونا رو با خودش میاره!
راست میگه!
نفس که میکشی این معنویته که توی تک تک رگهای بدنت راه پیدا میکنه!
میشی پرنده!
اما، بی بال!
فکر می کنی می تونی بپری!
بالت اونقدر توانائی داره که از زمین بلندت کنه!
سعی که می کنی، می فهمی بالها که مال خودت نیست!
مال شهداست!
همونائی که 200 متر اونطرفتر هنوز دارن زندگی می کنن!
همونائی که باد بوی اونا رو این طرف آورده!
میدونی؟ فکر که میکنم می بینم یه جورائی خوب نیست!
بوی شهدا کار دست آدم میده!
عقل رو با خودش می بره!
میشی مجنون!
اونوقت بوی بیابون میگیری!
اما تو که نمی خوای برای همیشه اونجا بمونی!
آخه توی شهر خونه داری!
زندگی داری، کار داری، درس داری!
رفیق داری!
اگه از این بوها بدی که خوب نیست!
همه یه جوری نیگات می کنن!
غریبه ای انگار!!
علتشو هنوز نمی دونم!
نمی دونم شهر شمام اینطوریه یا نه!
اما!
اما مردم شهر من اینطورین!
توی شهر من به هر کی بوی بیابون بده می خندن!
کسی اینجا حق نداره از این حرفا بزنه!
آخه مردم می خوان خوش باشن!
شادی حق مردمه!
آزادی حق مردمه!
چه اهمیتی داره که مدیون کی هستیم!
ما می خوایم شاد باشیم!
ما می خوایم آزاد باشیم!
چرا دست ور نمی دارین از این حرفا!
خوب یه جنگی بود! 8 سال طول کشید!
ما مالیات دادیم که ارتش بره بجنگه!
نخواستیم کسی اضافه بره!
حالا یه عده رفتن خودشون رو به کشتن دادن،
16-17 سال هم که گذشته!
بعد از این همه سال دیگه این بازیا چیه!؟
این فیلمها چیه!؟
یاد شهدا چه صیغه ایه؟
شماها، دیوونه ها، چرا با خاک حرف می زنین!؟
چرا پاهاتون رو برهنه می کنین!؟
آخه عیده نوروز باستانیه!
وقت شادیه!
سال به سالم که زیاد میشن!
امسال 5 میلیون نفر!
لابد اینا شمال رو ندیدن!
لابد کنار دریا رو ندیدن!
لذت ویلاهای آنچنانی رو نفهمیدن!
توی مهمونیای باحال شرکت نکردن!
همش گریه!
همش غم!
اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!
اینجا طلائیه ست!
سرزمین مردان بدر و خیبر!
سرزمین حاج همت!
سینه ام رو که به ضریح شهدای گمنام می چسبونم خودم رو توی حرم امام حسین می بینم!

اینجا سرزمین خوبیهایت!
مادر شهیدی آن طرف روی خاکها نشسته و با خاک نجوا می کند!
اینطرفتر دختر شهیدی نگاه به انتهای افق دوخته است!
عید من لحظات خوش ماندن با شهداست!
عید من در جبهه هاست!
من هم اینجا سفره ی هفت سین پهن کرده ام!
س مثل سجاده! شروع نماز از سنگر انتهای نماز در کربلا!
س مثل سربند یا زهرا! مخصوص فرزندان حضرت زهرا!
س مثل سنگر! اینجا حسینیه، مسجد، نه اینجا حرم خداست!
س مثل سوت خمپاره! سفیر پرواز من تا بهشت!
س مثل سرنیزه!
س مثل سرب داغ!
س مثل ساعت عمليات!
س مثل سرخی خون شهدا!
اینجا طلائیه ست!
فروردین 83
اومدم يه مطلب بنويسم واسه عيد نوروز
بيام بگم مواظب باشين محرمای آل الله٬
باز آمد اين بهار و همه شهر جنب و جوش
فرياد شادي از همه جا مي رسد به گوش
باز آمد اين بهار و همه کودکان چه شاد
صورت به خنده و لبها چه پرسروش
اما چگونه عيد کنم من که دختري
کنج خرابه از فراق پدر مي رود ز هوش
آخر چگونه عيد کنم من که ياد او
در روح و جسم و جان و دلم مي کند خروش
فرياد عيد و شادي مستانه مرا
آن سوزِ آه زينب کبري کند خموش
ديگر چگونه از ته دل خنده سر کنم
وقتي که بار دوري مهدي (عج) کشم به دوش
باز آمد اين بهار و دل "بيقرار" من
همواره تشنه محبت آن پير مي فروش
شعر رو از وبلاگ حسين عزيز برداشتم
سلام...
عذر خواهی من رو برای اين تاخير قبول کنيد.
نه اينکه نوشته هام آش دهن سوزيه ..که دوستان بزرگوارند و به ما لطف دارند.
همش هم از بزرگواری حضرت حق به منه که به قول اميرالمومنين تو دعای کميل چقدر خوبيها که ما اهلش نبوديم و او در بين مردم نشر داد.
حقيقتش علت اين همه تاخير شايد بزرگترينش اين بوده که دل و دماغشو نداشتم.. الانم که دارم می نويسم معنيش اين نيست که سرحالم.
تو نظرات يکی از دوستان گفته بودند که اين درد و دلها جای خودش اما اميد بايد باشه٬ استقامت بايد باشه و گفته بودند که امام زمان سرباز قوی می خواد. کل حرفهاشون دربست قبول اگه حرفهای من به نوعی يک حس نا اميدی ايجاد ميکنه بايد منو ببخشين.
دوست بزرگوار ديگه ای منو يه سری راهنمائی ها کرده که مثلا شاد باش٬ با امام زمان از شاديهات بگو٬ از کارهای خوبت بگو٬ خوننده های وبلاگت رو بيشتر شاد کن تا ناراحت٬ با گفتن دردهات غمهای امام زمان رو بيشتر نکن و ... که احتمالا خوندين.
البته خدا ميدونه من به صداقت اين دوستمون اطمينان دارم و منظورشون کاملا خير خواهانست اما من بايد نظرمو واضح بگم در اين مورد.
من منکر اين نيستم که مومن غمهاش تو دلشه و شاديش تو چهرش. مام انشالله همينجوری باشيم. يعنی کم پيش مياد منو کسی بيرون ناراحت ببينه! از دوستهايی که منو ميشناسن تو محيط بيرون يه تحقيق کنيد پی می بريد که من چه جور برخوردی توی محيط خارج از اين دنيای مجازی دارم.
بابا شما منو يه آدمه هميشه ناراحت فرض کردين که اصلا خنده رو به طور کل تو زندگيش گذاشته کنار و هميشه اخم و ... ما نيستيم اين رقمی! حق دارين البته اين طور فکر کنين! اما خدائی مام با رفيقامون ميگيم٬ می خنديم مسخره بازی در می آريم.
اما اينجا يه مشت هم درد گير آوردم٬دوست دارم غمامو باشون تقسيم کنم. اما چرا غم و چرا شادی نه!
علتش اينه که شما يه عزيزت گمشده باشه! خيلی ذهنتو مشغول می کنه! شب و روزت فکر اونی! اگه يه وقتايی يهو يادت بره سرگرم يه چيز ديگه بشی مثلا با کسی بگی بخندی يهو که يادت مياد بزرگی غم همه چيزو خراب می کنه! شاديتو حروم می کنه!
وقتی که غم همه وجودتو گرفته باشه٬ نفس نتونی بکشی از ناراحتی نمی تونی توقع شادی از خودت داشته باشی! نميشه قبول کن به هم نميان اين دوتا٬ غم و شادی
حالا ما که اينجوری نيستيم ماهی دو دفعه ياد امام زمان بيفتيم يا نه اونم که يادش افتاديم چه کار کرديم براش.
اينها همه که گفتم درست اما اميد به جای خود. ما اميد داريم به اينکه انشالله دوره ی غم تموم ميشه و آقامون تشريف ميارن.
شايد يه علت ديگه اينکه اينجا فقط از غم و غصه هام می نويسم اين باشه که من فقط وقتايی که دلم می گيره هوس می کنم بنويسم. اينم نقطه ضعف ماست ديگه چيکار کنيم!
يه چيز موند که بگم! چرا از کارای خوبم به اما زمان نميگم! آقا شاد بشن! ميگم٬ اما کی می تونه ادعا کنه کارائی که می کنه مورد پسند امام زمانه! دو تا کار خوبه نصفه نيمه که روش هزار تا نقص ميشه گذاشت چميدونم اخلاص داشته يا نه! چقدر تظاهر کردی٬ چقدر نيتت غلط بوده!همه اينها به کنار به عوض اون دو تا کار خوب تهش تو کارنامت دو هزار تا کار اشتباه کردی! نگيم گنه اقلش کوتاهی کردی! کدوممون می تونيم بگيم وظيفمون رو نسبت به آقا درست انجام داديم! شب و روزت رو صرف آقا کنی باز بيا من هزار تا کوتاهی بهت نشون بدم!من حقيقتش ميام حرف بزنم با امام زمان يا شرمندگيه يا غم و غصه هامه يا غم دوری و بدی زمونست!شادی نمونده تو عالم بی وجود آقا!
خدا کنه حرفام رسا بوده باشه!
سخن دوستانی که منو تحمل می کنند:
بيا! اينم ننوشت ننوشت حالا که نوشت.......مرده شورتو....
ساعت 11 شبه
تازه از کار رسیدم
نفرین به این زندگی تلخ!
ببخشید آقا مهدی بی وقت مزاحم شدم! میشه یه سر بیاین منزل ما!
خسته کوفته سوار موتورم میشم و ...
ساعت یک نصفه شبه!
تازه رسیدم خونه!
داغ داغم!
درد کل وجودمو گرفته!
يه غفلت که می کنی! يه چشم پوشی از يه چيزی که اولش اصلا گناهم نيست٬
از بالا که نگاه می کنی!
حالا که دو سال از اون غفلت گذشته!
می بينی چه خرابيهای بوجود اومد!
تعمير ناپذير!
نيستم!
رو دور اينکه عرفه بشه بنويسم!
غدير بياد بنويسم!
همونم!
عوض نشدم!
گناه هنوز آلودم نکرده!
هنوز دغدغه هام رو فراموش نکردم!
هميشه از خدا درد خواستم!
داده الحمدلله!
فراوووون!
يکی دوتام نيست!
اونقدر هست که همه وقتتو بگيره!
همه ی روزتو غصه واسه خوردن داشته باشی!
چی بگم!
از کجا بگم!
لال شدم!
به کی بگم آخه!
هل من معين فاطيل معه العويل و البکاء
ميدونی!؟
اين روزا ديگه همه نصيحتم می کنن!
تو چرا به زندگيت نمی چسبی!
به کارت٬ به درست!
بابا هم سنای تو الان همه بچه دومشونم تو راهه!
تو هنوز به فکر ازدواجم نيستی!
می خندم از اون خنده هايی که از هزار تا گريه بدتره!
خوب راست می گن بيچاره ها!
دلشون برام می سوزه!
غصمو می خورن!
آخه بابا! ما آسمونيم نيستيم! لنگ در هوا وسط زمين و آسمون!
ميگه:
چی می گی! همش می نالی!درد! درد! غم! روزام خرابه! شبام گريست! چته آخه!
درس که خوب داری می خونی! در آمد و کارتم که خوبه! الحمدلله که اهل نماز و روزه ام هستی!
تو ديگه٬ چه غصه ای داری! چه دردی داری!؟
ميگم:
هل من معين فاطيل معه العويل و البکاء
کور باشه اون چشمی که نمی بينه با تيشه افتادن به جون ريشه دين و يه مشت کثافت خودشون رو پشت دين قايم کردن و ..........................
چه اهميتی داره نوشتن من!
چه اهميتی داره!
چه اهميتی داره بودن من برای تو! برای گفتن اين حرفائی که هممون می دونيم!
مرد عمل کجاست!
تا حالا برات پيش اومده يه داداش کوچکترت! يه بچه محلت! يه نوجونی که کنارت پا به پات هر هفته گريه کرده! شده پاره ی جونت! جلو چشت پرپر بزنه و نتونی واسش کاری کنی!
بخاطر مشکلات مالی ترک تحصيل کنه و تو از ترس اينکه نکنه غرورش دست بخوره نتونی کمکش کنی!
اونوقت همون وقت يکی ديگه تو گرونترين منطقه تهرون برای يه جوون تنها خونه بگيرن و ولش کنن قاطی يه مشت گرگی که ايمانتو به غارت می برن!؟
به نظرت کدومشون اوضاعش خرابتره!
غم کيو می خوری!
بابا به پير به پيغمبر درد من پول نيست!
دغدغم خونه و ماشين و مدرک و هزار تا کثافت ديگه که سوارمون شده نيست!
دغدغم پول جمع کردن و کربلا رفتن نيست!
دغدغم اين نيست عرفه برم حج٬ ام ياد آقام نباشم!
دغدغم اينه که توی محل زندگيم٬ سه تا مسجد هست که نمی تونم برم توشون نماز جماعت بخونم!
چرا؟ چون يقين کردم که امام جماعتش دارای شرايط يه پيش نماز نيست!
به کی بگم سرتو بر می گردونی ايمان رفيقتو جلو روت می کشن و نعششو ول می کنن تو اين کثافت دنيا!!!
هيچکيم به فکر نيست!
دغدغم اينه که شب جمعه٬ دم نماز مغرب ۲۰۰ نفر مرد و زن تو مسجدن و صبح جمعه کل دعای ندبه ايها ۱۰ نفرم نميشن!
دغدغم اينه که بيدار نيستيم! هيچکدوممون!
دغدغم اينه همه وقت حرف٬ مهندسن٬ کارشناسن! پای عمل که می رسه....
دغدغم اينه که هممون يادمون رفته!
اون آقائی رو که هست! زندست! ميون ماست!
يادمون رفته که اگه بخواهيم مياد!
چه فایده؟
خفته را خفته کی کند بیدار!
السلام عليک يا اباعبدالله
اول اينکه شهادت آقا جواد الائمه رو تسليت می گم.
دوم اينکه رفقا اگه عنايت کنند و به تقويم نگاه بندازن از ۳ شنبه هفته پيش تا امروز ۱۰ روز شده. يعنی ده روز به محرم آقا نزديکتر شديم. معنيش اينه از امروز ۴۰ روز تا روز عاشورا وقت مونده.
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی ماست
آنچه البته به جائی نرسد فرياد است
يا علی
داشتم تقويم و نگاه می کردم.
گفتم ببينم چقدر مونده تا محرم. ديدم از فردا دقيقا ۴۰ روز مونده.
استخاره کردم اين آيه اومد و واعدنا موسی ثلاثين ليله و اتممنا به عشر (درست نوشتم؟)
گفتم بيام اينجام بگم رفقايی که اهلشن و مثل ما غافل نيستن فرصت خوبيه برای فرج امام زمان(عج) يه ۴۰ روز عاشورا بخونيم.
بوی محرم مياد!
دلای حسينی تو تب و تابند!
خوش به حال اونائی که عرفه کربلا هستن!
کی من قديمتر اينجوری بودم! اسم کربلا مياد دلم می لرزه!
سفر کردن به سوی يار عشق است
سفر تا منزل دلدار عشق است
اگر يک لحظه مهمانم نمايد
اگر يک شب اگر يک بار عشق است
هر هفته واسه خاطر اينکه هم يادمون نره که مديون کی هستيم و هم برناممون حال شهدائی پيدا کنه هيئت رو به نام يک شهيد متبرک می کنيم شايد اون شهيدم پيش اباعبدالله يادی از ما کنه!
غرض اينکه هفته پيش شب جمعه عاشورامون به ياد شهيد داوود خسروی متبرک بود.
اين بزرگوار توی يکی از محله های جنوب تهران ساکن بودند و فوق العاده عشق داشتند نسبت به امام حسين عليه السلام و عشقش مثال زدنی بوده!
شهادت ايشون وقت نماز اتفاق ميفته درست وقت قنوت! حالا داشته چی از خدا ميخواسته و چه ريختی خواسته٬ که ما نمی دونيم و ظرفمونم اونقدری نيست!
خلاصه آرپيجی می زنند و مثل اربابش بی سر شهيد می شه! ايشون يه قبر برا خودشون کنده بودند٬ که وصيت کرده بودند بعد از شهادت توی اون دفنش کنند! بدن مطهرشو که می خواستن تو قبر بزارن متوجه می شن که اگه اين شهيد سر به بدن داشت توی قبر جاش نمی شد!
يا اباعبدالله!
اون دوستی که اينو برای من تعريف می کرد٬ يهو يادش افتاد گفت راستی داوود خسروی که شهيد شد٬ دخترش سه سالش بود!!!!